پرودنس

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان منو زهره
 
داستان عباس اقا و زهره خانم….. – داستانهای یک فروشگاه
mehrdad1530.blogsky.com/1396/03/…/داستان-عباس-اقا-و-زهره-خانم…
Translate this page
Jun 18, 2017 – یکسالی گذشت زهرا دختر عموی زهره که تقریبا هم سن و سال بودند و خانه انها توی مجتمع زهره خانم اینا بود و در واقع انها هم همسایه بودند کنکور قبول شد. …. این داستان رو که میخوندم دقیقااا داستان همون وحید اقا بود که اونم خانومش روانشناسی بود و،،، راسش هنوزم با وجود اینهمه مدت اون داستان رو فراموش نکردم خیلی منو تحت تاثیر …
زهره – شهوانی
https://shahvani.com/content/زهره
Translate this page
Nov 26, 2009 – من زهره هستم 19 ساله ام 2 سالی است که متاهل شدم ولی از همون اول هم شوهرمو دوست نداشتم شوهرم توی نانوایی کار میکنه یک آدم کاملا بی احساس و فقط دنبال پول. هیچ وقت من طعم … تو یک فرصت که شوهرم رفت دستشوئی اومد تو آشپزخونه منو از پشت گرفت و یه بوسه محکم از لبم گرفت و گفت خیلی با حالی . می خواستم جیغ …
من و زهره جونم – داستان عاشقانه و واقعی عشق نگین و رامین
hamidzohreh.blogfa.com/post-174.aspx
Translate this page
راستش من تو یک خانواده معمولی به دنیا اومدم وقتی ۱۵سالم بود قیافه زیبایی داشتم و خیلی شیطون بودم دوست داشتم تمام کار هار تجربه کنم تقریبا همه رو تجربه کرده بودم الا دوستی با جنس مخالف روبه روی مدرسمون یه بوتیک مردانه بود که رامین رو اون بوتیک کار میکرد قیافه زیبایی داشت تقریبا دل همه دخترای مدرسمون رو برده بود یه روز که …
داستان كوتاه – داستان كوتاه: خاله (showing 1-5 of 5) – Goodreads
https://www.goodreads.com/topic/show/79729
Translate this page
Nov 30, 2008 – تو راهِ خونه دوباره فكرهايِ مختلف به‌سرعت به مغزم هجوم آوردند و منو حسابي مشغولِ خودشون كردند. وقتي رسيدم گلرخ رو ديدم كه توي آشپزخونه مشغول غذا پختن بود. گفت: سلام داداشي، خسته نباشي. گفتم: سلام گلرخ جون، چطوري؟ گفت: خوبم. كفش‌هامو درآوُردم و كيفمو يك گوشه انداختم و خودمو روي كاناپه رها كردم. روزنامه رو پهن كردم …
منو زهره و زهرا – داستان یک دختر ۱۶ ساله
z-z-b.mihanblog.com/post/35
Translate this page
Mar 14, 2012 – وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود: یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان …

 







NS